تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام ِِِِِِِِِِِِِِ دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان ِِِِِِِِِِِِ صاف و روشن
من این کنج ِِِِِِِ قفس مرغی اسیرم
ز ِِِِِِِِِِِِ پشت میله های سرد و تیره
نگاه ِِِِِِِِِِِِِ حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ خامُُُُُُش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر ِِِ پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه ِِِِِِِِِ کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان ِِِِِِِ خاموش پر بگیرم
به چشم ِِِِ کودک ِِِِِ گریان چه گویم
ز ِِِِِِِ من بگذر، که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز ِِِِِِِِِ دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
"فروغ فرخزاد"
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
-----------------
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
--------------
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
-----------------------
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
---------------
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
------------------
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
-------------------
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
--------------------
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
--------------
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري
--------------------------------------
جواب شماره 1
روی دیوار خونم لب سرداب جنونم زیر پایم دل افتاده به خونم
تو شدی بی خبر از حال درونم
لب دیوار نشستم دیدم آن کوچه زبالا
گفتم ای کاش که حالا بودی آگه ز اندوه درونم
تو ندیدی چه کشیدم شادیم را که به زنجیر کشیدم
تو ندیدی نشنیدی
آنچه را از لب دیوار بدیدم
تو فقط یک شب دیگر ز همان کوچه گذشتی
یادت افتاد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
ولی افسوس ندانی که از آن شب لب دیوار همان کوچه نشستم
تا تورا باز در آن کوچه ببینم
تو به دنبال من خسته نگشتی
نگهت هیچ نیافتاد به رودی که روان بود
تو نگفتی که چرا جوی چنین شد ؟
از چه پر آب شد اینک؟!!!!!
تو در آن ظلمت شب در دل آن کوچه ندیدی
که فواره ی خونین آب در رود بریزد؟؟؟؟؟؟
خون من بر لب دیوار ندیدی؟؟؟؟
ز همان سنگ که گفتی زده ام من . ولی از آن نرمیدی....
تو چه دیدی؟
من همان سنگ زدم بر سر آن شب:
اگر آن شب اشکی از شاخه فروریخت ساعتی بعد که رفتی خون من ریخت به دیوار
خون من از لب دیوار فروریخت
بر کف کوچه گل سرخ برویید
تو از این کوچه گذشتی و گل سرخ ندیدی
تو چه دیدی؟
تو فقط یاد همان شب به سرت شد
یا که یادش فقط آن شب به سرت شد؟!
ماه بر عشق تو خندید چو فهمید
که بار سفر از شهر نبستی
ولی از کوچه سفر کردی و رفتی
دیدی آخر تو خودت عهد شکستی؟؟؟
من که از کوچه نرفتم تو چرا پا از این کوچه بریدی؟؟
تو که گفتی حذر از عشق ندانی
دیدی این عشق تو چون آب روان بود
دیدی این خامی احساس نمایان بود؟؟؟؟
تو که گفتی همه تن چشم شدی خیره به دنبال چه گشتی؟
پس چرا هیچ ندیدی؟
من که یک ذره ام از کوچه جدا نیست
دگر این کوچه زمن پر ز نشانیست
تو به دنبال چه هستی ؟
زیر پایت گل سرخم بشکستی
تو از این کوچه چه راحت گذشتی
متاسفانه اسم شاعرش رو نمی دونم
-----------------
جواب شماره2
بی تو من زنده نمانم
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم .....
هما میر افشار
برتراند راسل
هيچ اگر سايه پذيرد من همان سايه هيچيم
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
حالا که صحبت از آزار شد شعر آزار هوشنگ ابتهاج رو هم می ذارم
دختری خوابیده در مهتاب
چون گل نیلوفری بر آب ، خواب می بیند . خواب می بیند که بیمار است دلدارش
وین سیه رویا ، شکیب از چشم بیمارش باز می چیند
می نشیند خسته دل در دامن مهتاب :
می کند اندیشه با خود : از چه کوشیدم به آزارش
وز پشیمانی ، سرشکی گرم می درخشد در نگاه چشم بیدارش .
روز دیگر ، باز چون دلداده می ماند به راه او ، روی می تابد زدیدارش
می گریزد از نگاه او . باز می کوشد به آزارش
ه . آ . سایه
گوش تا گوش دلم مدهوش ایشان می شود
سبره میرقصد به نرمی با نوای دامنت
غنچه در شور تماشا مات و حیران می شود
بوی خوب کاه گل در کوچه همراه نسیم
می دود هر سو وکوچه عطر باران میشود
میشود انگار خالی خانه از فریاد زاغ
مملو ایوان از صدای یا کریمان میشود
خود نمائی می کند در آسمان رنگین کمان
آسمان جولانگه چشمان طفلان میشود
مهربانی میکند با کوه ودشت ودره ،نور
بره آهو عاشق آواز چوپان می شود
باد تا بادا چنین خرم سرود زندگی
در کنارت طبع محزونم غزل خوان می شود
دروغ میگفت دیگری را دوست میداشت
بارها به او گفتم دوستت دارم تو هم مرا دوست میداری؟
گفت:اری
تا دیدی خاموش بودم رفتی .............
اخر از چشم شکیبم افتاد
گفتم: راست بگو تورا خواهم بخشید
ایا دل به دیگری بسته ای؟
بگفت: نه
فریاد زدم راستش را بگو هرچه باشد خواهم بخشید واز نگاهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت.....................
عاقبت با ارزویی فراوان امد گفت:مرا ببخش دیگری را دوست دارم
گفتم حالا که تو سالها به من دروغ گفتی این بار من هم به تو دروغ گفتم
هرگز تو را نخواهم بخشید
تو دل زخم خورده ی مرا دوباره شکستی
هرگز تو را نخواهم بخشید
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
1. این بستگى دارد به... یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!
3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب و دقیق است.یعنى: سیستم کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!
4. کاملا انجام شده یعنى: تنها راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى شده!
5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!
6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است. یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!
7. ما پیش بینی مى کنیم... یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!
8. این موضوع مستند نشده... یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!
9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند. یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها است!
10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!
11. کل کوشش ما براى این است که مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!
12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!
13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!
14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!
15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!
16. به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع... یعنى: به علت علاقه من به این موضوع!
17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند
18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!
19. ثابت شده که ... یعنى: من فکر می کنم که ...!
20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى: از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است
معلم چو آمد.. به ناگه کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شـــــــد
معلم ز کـــار مدام و مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت غم آلود کلاس را
صدای درشت معلم شکست
بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
زجا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبرحرف، به ناگه گسست
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
بنی آدم...آدم...اعضای یک ...دیگرند
که در آفرینش ز...ز...یک گوهرند
چو عضوی...به درد...آورد روزگار
دگر عضو ها را ...را...نماند..قرار
تو کز کز کز...وای! یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی به سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد
ولی او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری اغنیاء نژند و ستمدیده و زار داشت
معلم بگفتا به لحن گران
چرا احمد کودن بی شعور
نخواندی چنین درس آسان بگو!
بگو چیست فرق تو با دیگران؟
به آهنگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
چه فرقیست بین من و دیگران؟
"همه همقطاران من تک به تک
به مال پدر تکیه دادند و من
من از روی ناچار ازترس مرگ
کنم با پدر پینه دوزی و کار
آنان به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک
ببین دست پر پینه ام شاهد است
معلم بکوبید پابرزمین
و غضبناک گفت
به من چه که مادر زکف داده ای؟
به من چه که دستت پر از پینه است ؟
رود یک نفر پیش ناظــــــم که او به همراه خود یک فلک آورد
به چوبی که بهر فلک آورد نماید پر از پینه پاهای او
دل احمد آزرده و ریش شد
چو او این سخن از معلم شنید
ببین یادم آمد کمی صبر کن تحمل خدارا!!تحمل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامند نهند آدمی
با نگاهی، عاشقی را میشود آغاز کرد؟
می شود در آ سمان بیکر ا ن د یده ای
پرکشید و تا فراسوی افق پروا ز کرد؟
می شود خون شد به رگهای عطشناکی دوید
با تپیدن های نبضی بوسه را آغاز کرد؟
می شود بی پا و سر، ویرانه شد دیوانه وار
قصه های عاشقی در هرگذر آواز کرد؟
می شود آهسته در پیراهنی همچون نسیم
نرم نرمک تا درون سینه ای ره باز کرد؟
می شود لب شد سراپا و هزاران بوسه را
درسکوتی پر هیاهو با لبی همراز کرد؟
می شود یک لحظه در گلزارچشمانی نشست
شکوه های بی حد از آن نرگس پرناز کرد؟
می شود در عطر راز آمیز گیسوئی چمید
وارهید ازخویش و دل همراه آن طناز کرد؟
می شود خاموشی دیرینه را درهم شکست
نغمه ی جانپرور"می خواهمت"را ساز کرد؟
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
مترجم: شبنم پاک سرشت
و تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي
همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
سهراب
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته !
فريدون مشيري
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
بدترین گناه آن است که به کسی که به صداقتت ایمان دارد دروغ بگویی. شکسپیر
-----------------------------------------------------------------------------
.خدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟
---------------------------------------------------------------------------------------
همیشه پشت سر هر مرد موفق، زنی است... که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره! ( آنتی فمنیسم)
اگر زندگی يک پرتقال در دستاتتان نهاد، آن را پوست بکنيد و به دنبال دوستی باشيد تا با او قسمت کنيد
-------------------------------------------------------------------------------------------------
Medicines & friendships both cure problems. Only difference is that friendship has no expiry date, no price & no dosage
دوستی ها و داروها هر دو مث هم درد ها را درمان می کنند ..تنها تفاوت آنها این است که
دوستی و رفاقت نه تاریخ مصرف دارد ..نه قیمت و نه حد و اندازه برای مصرف
------------------------------------------------------------------------------------
عادت كن كه عادت نكنـــي ..
كه اگــــــر عادت كني ديگه نمي توني عادت نكنــــي
----------------------------------------------------------------------
يكي از مهمترين مهارتهاي آرام بودن در زندگي كوچك شمردن مسائل است.
-----------------------------------------------------------
هرگز عشق را گدايی نكن، زيرا هيچ گاه چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود!
-----------------------------------------------
افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني.
----------------------------------
تنها به 3 منظور جرات کنيد کلامتان را بکار ببريد :
براي طلب شفا ،
برکت و سعادت
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد! استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود . وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي ! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است
به پسرم درس بدهید او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است
خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
امی
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون مي دم.
ميگی
خدای عزيز!
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.
نان
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟
جين
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟
آنيتا
خدای عزيز!
آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
جان
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند.
به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.
دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!
دنی
خدای عزيز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزيز!
فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
اليوت
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟
مارشا
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس
خدای عزيز!
ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی.
بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه
الان تو خدايی، نمیزنم.
چارلز
خدای عزيز!
هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی،
ديدم، معرکه بود.
اجين
